تارنگاشت های یک حسابدار جوان
From The Inside
|
|
دلگیر عجب دلم گرفته از کارهای خاتمی.انتظارش رو نداشتم اینطور با هواداراش برخورد کنه.خاتمی یه روز هم نوبت ما میرسه ....
نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
پس از مدت ها سلام.سلام به کی ؟ به خودم اول از همه.حالا چرا خودم.اینو باید از خودم بپرسید.چند صباحیست که گیر افتاده ایم وسط سلیقه ها . حالا چرا سلیقه ها ؟ این رو باید از خودش بپرسید!چند صباحیست هر کی از راه میرسه سعی می کنه افکار خودش رو غالب کنه.بابا یکی بهش بگه این جایی که جنابعالی داری جاری می کنی افکار پوچ و بیهوده خودت رو ، جایی که یه ملت قرار از قبلش نون بخوره . حالا تو هی بیخود عرض اندام کن.به جای این همه افکار این آستین مبارک رو بالا بزن ، از پشت میز بلند شو و بیا کار کن.یه خرده به فکر ملت باش. ملت ....؟پشت همین سه کلمه چه پتانسیل ها که نخوابیده.بگذریم. دیروز با یکی از همکاران رفته بودیم سایت ویزیت.ذوق هنری داره این همکار ما.تعریف می کرد از مقاله ای که جایزه برتر رو کسب کرده بود توی شهرستان خودشون و از دست فرماندار جایزه گرفته بود . تعریف می کرد که سوژه اش یکی از شعرای معاصر ما بوده .شاعری که اشعارش گنجینه گرانبهای ماست و خوب در شهر این همکار مجسمه اش رو پایین آوردن به دلیل همجواری با تاسیسات یکی از نیروها. بعد این دوست ما خوش ذوقی نشون داده و رفته با مجسمه سرنگون این شاعر یه مصاحبه انجام داده که حالا اگر تونستید گیر بیارید و مطالعه کنید خالی از لطف نیست. اما کلاً خوب نیست مجسمه پایین میارید. با ادبیات به از این باشید که با خلق جهانید..... نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
کلید اولیه آزمون کارشناسی ارشد 88 برای دریافت کلید اولیه آزمون کارشناسی ارشد حسابداری اینجا را کلیک کنید.
نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
گلشیفته فراهانی در body of lies گلشیفته فراهانی در نمایی از فیلم body of lies
نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
آلبوم حج به فرودگاه جده که وارد شدیم چند دقیقه ای را در سالن انتظار فرودگاه منتظر ماندیم تا نوبت به ما برسد و به سمت استیشن چک کردن گذرنامه بریم . رئیس کاروان دکتر اسماعیل ویسی کمی برای بچه ها البته زماني که کارتهاي شناسايي رو مي دادن اسم هتل من چيز ديگه اي بود اما بعد تصميمشون عوض شد و اونجا رفتيم . بعدا هم متوجه شديم اين هتل خيلي بهتر از اون هتلي بود که برامون در نظر گرفته بعد از اون به ما گفتن شماره اتاقهايي که براتون در نظر گرفته بوديم اشتباه است و براي اين که درست بشه به اول همه شماره ها عدد 2 يا 7 را اضافه کنيد(يادم نيست کدام بود) ما هم اين کار را کرديم . در مورد اتاق و هتل اگه بخوام بگم مي تونم به اين نکته اشاره کنم که در مجموع امکانات خوبي رو از نظر اسکان در اختيار ما قرار داده بودن . خدمتکارهاي هتل اکثرا اهل کشورهاي اندنزي و فيليپين به نظر ميومدن و البته از کشورهاي پاکستان و افغانستان هم افراد زيادي در اين شهر ( مدينه ) ساکن بودند . به هر حال کليد اتاق را تحويل گرفتم و به طرف آسانسور رفتم تا بنده خدا زحمت کشيدن من و ساکهاي گندمو تا طبقه سوم بکشه . در آسانسور که باز شد با کوهي از کارتن هاي آب معدني مواجه شدم که جلوي درب قرار داده شده بود . به هر زحمتي بود اتاق را پيدا کردم و داخل شدم.4 تخته بود و حسابي کلافه کرد اين مسدله من رو . با خودم دعا مي کردم که انشالله 3 تا هم اتاقي خوب نصيب من بشه . البته اکثرا از همون ايران اگر دوستي داشتن اسمهاشونو داده بودن تا با هم در يک اتاق باشن . اما من چون تنها بودم چندان برام تفاوتي نداشت . آخرين تخت رو که به پنجره هم نزديک بود انتخاب کردم و وسايلم رو جادادم اين ور و اون ورش. در اتاق يک تلويزيون ، يخچال،دراور،چراغ مطالعه و صندلي بود . برق اتاق هم با قرار دادن کيتي که همراه دسته کليد بود روشن ميشد.يادم مياد در اون لحظه به تنها چيزي که فکر مي کردم اين بود که توي هتل دسترسي به اينترنت وجود داشته باشه که از شانس من اين طور نبود . هيچ کس هم نقش در نيومد.به خودم مي گفتم اگر دانشجوهاي آمريکايي و حتي اروپايي قرار بود بيان اينجا مطمئنا با در اختيار قرار دادن اينتر نت بي سيم به اونها حتي زحمت اين که از اتاق بخوان بيان بيرون رو ازشون سلب مي کردن.اما بعد يادم اومد من جهان سومي کجا و اونها کجا.بگذريم و سياسي نشيم . اولين هم اتاقي بعد از مدتي از راه رسيد . از برادرهاي بسيجي به نظر ميومد . با خودم گفتم اين دسته از آدمها هرچي که نباشه حداقل به حقوق ديگران احترام ميذارن و نوع نگرششون اجازه نميده مزاحمتي ايجاد کنن براي ديگران . بعدها هم در حين مسافرت از دوستان خوب من شد و خدايش بچه بدي نبود . البته در همون روز اتاقش رو با يه نفر ديگه عوض کرد . بعد از اون يه پسر کپل از راه رسيد . در ابتداي امر که به ظاهرش نگاه کردم با خودم گفتم علي بدبخت شدي . از اوناست که اين سفر رو به کامت تلخ خواهد کرد .آخه در سفر خيلي مهم که همسفرت کي باشه و فاکتور تعيين کننده اي در لذت بردن يا لذت نبردن از سفر است.در همين افکار بودم که ديدم نيومده گفت آقايان اگر مي شود من دو تا از دوستام مي خواهند بيايند اينجا و شما اگر مي شود اينجا را ترک کنيد و به اتاق آنها برويد . اين را که گفت انگار پتکي بر سر من فرود آمده بود و پر رو به هر حال پس از روشن شدن وضعيت هم اتاقي ها و جاگير کردن وسايل و خوردن آب ميوه هاي موجود در يخچال و آب فراوان به سمت لابي هتل رفتيم تا به اتفاق کاروان براي اولين بار به مسجدالنبي مشرف شويم . نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
شروعی دوباره چرا این کار رو با من می کنی ؟ باشه . تو برنده شدی . با همه خوبیهایت.با همه نشانه هایت.من به سمتت خواهم برگشت.دوباره خواهم نوشت از لحظات خوب با تو بودن.خواهم نوشت . . . نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
اسپوتینگ اسپوتنیک-۱ نخستین ماهواره جهان بود که در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۳۶ به فضا پرتاب شد. این ماهواره در هر ۹۶٫۲ دقیقه یک دور مدار زمین را میپیمود و پیام رادیویی سادهای بصورت «بیپ بیپ»های متوالی به زمین ارسال میکرد. عصر فضا با پرواز اسپوتنیک آغاز گشت
نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
سفرنامه عشق - قسمت اول چهارشنبه 19 تیرماه 1387 ساعت یک و نیم بامداد.مدیر کاروان اعلام کرده باید ساعت 4 صبح فرودگاه باشیم . خوابم نمیبره .هنوز هیچکدوم از وسایل رو جمع و جور نکردم . اما اصلا استرس خاصی ندارم . کامپیوتر رو روشن می کنم و کانکت میشم .سری به خبرگزاریها میزنم و همچنین سایتی رو که ساعتهای تمام کشورهای جهان رو اعلام می کنه چک می کنم . می خوام ببینم جده ساعت چند الان و همینطور وضعیت آب و هواش چطوره . چند دقیقه ای رو تو وب هستم . یه مطلب هم تو وبلاگم میذارم.نمیدونم چرا خوابم نمیبره . تصمیم می گیرم کلیه وسایل رو در عرض یه ساعت جمع کنم و بگیرم بخوابم . اما خیال باطلی بود . چون تا ساعت سه و نیم هم هنوز وسایلم کامل جمع نشده بود.همه خواب بودن . به هر مشقتی بود ساک رو بستم . بانک ملت برای هر دانشجو یک ساک مسافرتی بزرگ و یک ساک دستی و مقداری کتاب اهدا کرده بود.با خودم فکر کردم با این سودی که از جمع آوری پولها ی دانشجوها و کارمزد وامهایی که داده بود باید بیشتر از اینها مایه میذاشت .به هر حال ساعت سه و نیم به همراه نوروز (داداش)، امین و مهدی ( دوستان) به سمت فرودگاه حرکت کردیم . خانواده هر چی اصرار کردن نذاشتم بیان . آخه بنده خداها خسته میشدن . ناگفته نماند من هم مایل نبودم دور و برم زیاد شلوغ باشه . شب قبل خیلی از فامیل آمادگی خودشون رو برای بدرقه اعلام کره بودن اما از همه تشکر کردم و بدی ساعت حرکت رو بهانه قرار دادم تا کسی نیاد. ادامه مطلب نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
|
|